ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
697
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بريد ، در دولت ترك بر عهدهء حاجبان آمده بود . بنابر اين حاجبان كه از خواص سلطان بودند با خبرهايى كه عليه اين و آن به او مىدادند مىتوانستند هر كه را از اميران كه آهنگ عصيان داشتند از چشم سلطان بيندازند . حاجب سودون نيز همواره به سلطان در نهان خبر مىداد و او را از مكر امرا آگاه مىساخت . چون الناصرى در اسكندريه به زندان افتاد و حاجب سودون به جاى او به حلب رفت چوپانى بيمناك شد زيرا ميان او و الناصرى دوستى بود . اين پريشانى و اضطراب او سبب شد كه سلطان در حق او به شك افتد و چنان كه انشاء اللّه تعالى خواهيم گفت او را براندازد . و اللّه اعلم تبعيد چوپانى به كرك سپس ولايت او بر شام بعد از واقعهء بندمر امير چوپانى از قبايل ترك بود و طنبغا نام داشت و از موالى بيبغاى خاصگى بود . بر سلطان الملك الاشرف تحكم مىكرد . در قصر او پرورش يافته بود و در كنف عزت او به آداب و صفات نيكو تأدب يافته و متصف شده بود . ميان او و سلطان دوستى و صفاى خاصى بود كه ريشه در ايام خردى و شيرخوارگى داشت و همين عوالم مودت بود كه نردبان ترقى و تعالى او بود . از آن هنگام كه در بلاد خود ديده بر جهان گشوده بودند با يك ديگر به رشتهء الفت متصل بودند حتى در ايام محنت و تبعيد . يعنى در آن ايام محنتخيز كه الملك الاشرف در كرك در بند بود امير چوپانى هم به مدت پنج سال در خدمت او بود تا ايام محبس به سرآمد و به فضل خداوند اندوه سلطان به شادمانى و شوربختيش به خوشبختى و زندان به تخت پادشاهى مبدل شد . رحمت و عنايت خداوند شامل حال چوپانى شد كه در آن ايام غربت و محنت خدمت سلطان كند تا ميانشان روابط اكرام مستحكمتر شود و حقوق مودت استوارتر گردد . ان الكرام اذا ما اسهلوا ذكروا * من كان يألفهم في المنزل الخشن سلطان و چوپانى را هر دو به شام فرستادند و در شام با هم زيستند . آنگاه با هم به دار الملك آمدند و با هم بر مدارج عزت فرا رفتند تا در سراشيب تبعيد نزول نمودند . چون سلطان الملك الاشرف بر تخت فرمانروايى جاى نمود و مراتب و وظايف دولت را ميان ارباب مراتب و اصحاب وظايف تقسيم كرد ، چوپانى را بر ديگران ترجيح نهاد و او را امير مجلس نمود و امير مجلس در دولت ايشان به معنى صاحب شورا بود و همپايهء اتابك و همشأن و همرتبهء او . چوپانى نيز شرايط نيك بندگى به جاى آورد و از خدمت و نصيحت دريغ نورزيد تا يكى از اركان دولت و معتمد و متكاى سلطان گرديد . تا آنگاه كه كژدم حسد به جانش افتاد